سلطان محمد مطربي سمرقندي

477

تذكرة الشعراء ( فارسي )

بر لب آمد ز غم و درد غريبى جانم * با كه گويم من از اين درد و غم بىپايان دل شادان ز غريبان مطلب اى همدم * كه غريبى و دل شاد ندارد امكان با طبيب از الم غربت خود گفتم گفت * زو كه اندوه غريبى نپذيرد درمان « مطربى » مانده دلم در خم چوگان قضا * به زد و گير قدر ، گوى صفت سرگردان پرسيد كه غزلت در كدام بحر است ؟ چون از فنّ عروض ، چيزى نخوانده بودم ، از جواب عاجز آمدم ! بعد از آن لطف نموده ، به خواندن عروض و قافيه ، ترغيب نمود . چون به فاخرهء بخارا درآمدم ، آن بود كه به ملازمت مخدومى حسن خواجه‌نثارى ، رسيده ، مدت مديد خاك آستانش را كحل الجواهر ديدهء رمدديده گردانيده ، رسايل شعرى را گذرانيده ، از ورطهء جهالت بيرون آمدم . مصرع : المنّة للّه تعالى و تقدّس . حافظ مقيم ، از خوش‌طبعى شهرهء جهان و نادرهء زمان بود و اين سه مطلع ، از مقالات دلفريب اوست : مطلع : نه بر زخم دل خود بهر راحت مىنهم مرهم * كه مىدارم نهان زخم تو را از چشم نامحرم مطلع : ز بس‌كه سوز او بر سينه داغى هرنفس مانده * بسان بلبلم گلها به بالاى قفس مانده مطلع : برآ اى آفتاب حُسن و يكسو ساز برقع را * جمالت مطلع خوبى است ، بنما حُسن مطلع را